غم کده ...داستان های غم انگیز غم کده.غم دونی.سرای غم.داستان غم انگیز.داستان ناراحت کننده.غم.کده.غم سرا.رمان.داستان عاشقانه.شعر اشقانه.شعرغم گین.ناراحت کننده.زندگی.وقتی تنهام. tag:http://ghamdoni.mihanblog.com 2014-09-02T08:47:27+01:00 mihanblog.com script 2010-05-01T16:16:02+01:00 2010-05-01T16:16:02+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/56 ایران دیسک ]]> زندگی با بهترین عشق در دنیا 2010-01-22T02:52:41+01:00 2010-01-22T02:52:41+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/55 ایران دیسک یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت: «عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.» از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: «عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟»دوستم با همدردی به من گفت: «چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود.
همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.
این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.

دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت:
«عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.»
از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم:
«عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟»

دوستم با همدردی به من گفت:
«چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی.
غذا می پزی، لباس می شوری، بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری،
چه روز بارونی چه آفتابی ، کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه.
از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.»

دوستم آهی کشید و باز گفت:
«بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره.
عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.»
از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم:
«درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.»
دوستم خندید و گفت:
«خوشحالی؟ داری خودتو فریب می دهی؟»

جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره ی پسرم براش تعریف کردم. گفتم:
چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد،
در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد.
خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد.
اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد.
چون می خواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم.
هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد
و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده
و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.»

دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم:

پریروز، برای معالجه ،پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت:
پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه.
پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه، درسته؟
دکتر جواب داد: آره پسر باهوش.
پسرم بی درنگ به من گفت:
مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی.

با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند:
با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید.
حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است.
به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم.
تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی.
اما عزیزم باور کن که
زندگی با بچه ها زندگی
با بهترین عشق در دنیاست.»
]]>
معروفترین داستانهای عاشقانه تاریخ و ادبیات 2010-01-22T02:51:04+01:00 2010-01-22T02:51:04+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/54 ایران دیسک آیا شما به عشق حقیقی اعتقاد دارید؟ آیا شما به عشق در نگاه اول معتقدید؟ به عشق همیشگی و مداوم چطور؟ من فکر می‌کنم داستانهای عاشقانه ای که پیش روی شماست اعتقاد شما به عشق را محکم می‌کند. آنها مشهورترین داستانهای عاشقانه در تاریخ و ادبیات هستند. عشق آنها عشقی ابدی و جاودانه است.1. رومئو و ژولیتتا به امروز شاید این داستان مشهورترین دلداده‌ها باشد. این زوج مترادفی برای عشق هستند. رومئو و ژولیت یک داستان حزن انگیز نوشته ویلیام شکسپیر است. داستان عاشقانه آنها بسیار غم انگیز است. داستان این دو جوان که ا آیا شما به عشق حقیقی اعتقاد دارید؟ آیا شما به عشق در نگاه اول معتقدید؟ به عشق همیشگی و مداوم چطور؟ من فکر می‌کنم داستانهای عاشقانه ای که پیش روی شماست اعتقاد شما به عشق را محکم می‌کند. آنها مشهورترین داستانهای عاشقانه در تاریخ و ادبیات هستند. عشق آنها عشقی ابدی و جاودانه است.
1. رومئو و ژولیت
تا به امروز شاید این داستان مشهورترین دلداده‌ها باشد. این زوج مترادفی برای عشق هستند. رومئو و ژولیت یک داستان حزن انگیز نوشته ویلیام شکسپیر است. داستان عاشقانه آنها بسیار غم انگیز است. داستان این دو جوان که از دو خانواده مخالف هم هستند، به این گونه است که در نگاه اول عاشق شده و عشق آنها به ازدواج انجامیده سپس دو عاشق واقعی گشته و زندگیشان را به خاطر عشقشان به خطر انداختند. بی شک گرفتن زندگی خود به خاطر همسر یکی از نشانه‌های عشق واقعی است. در نهایت مرگ نابهنگام آنها خانواده‌هایشان را به هم پیوند داد.
-----------------------------------------------------------
2. کلوپاترا و مارک آنتونی
داستان عاشقانه آنتونی و کلوپاترا یکی از به یاد ماندنی‌ترین و عاشقانه ترین داستانهاست که در همه زمانها نقل می‌شود. داستان این دو شخصیت تاریخی بعدها توسط ویلیام شکسپیر به نمایش درآمد و هنوز هم در همه جای دنیا نمایش داده می‌شود. رابطه آنتونی و کلوپاترا نمونه واقعی عشق است. آنها در نگاه اول عاشق گشتند. رابطه بین این دو جوان مقتدر، کشور مصر را در یک موقعیت قدرتمندی قرار داد. اما عشق آنها رومی‌هایی که از قدرتمند شدن مصری‌ها نگران بودند را عصبانی می‌کرد. با وجود تهدیدهایی که وجود داشت، آنتونی و کلوپاترا ازدواج کردند. می‌گویند که در زمان جنگ علیه رومی‌ها آنتونی خبر دروغین مرگ کلوپاترا را دریافت کرد و با شمشیر خودش را کشت. زمانی که کلوپاترا از مرگ آنتونی آگاه شد، وحشت زده شد و خودکشی کرد. عشق بزرگ به قربانی بزرگی هم نیازمند است.

----------------------------------------------------------------

3. پاریس و هلن
به نقل از ایلیاد اثر هومر، داستان هلن و جنگ تروآ یک افسانه حماسی یونانی و ترکیبی از واقعیت و افسانه است. هلن به عنوان زیباترین زن در عرصه ادبیات در نظر گرفته شده است. او با منلوس، شاه اسپارت ازدواج کرد. پاریس پسر پریام شاه تروا عاشق هلن شد و او را ربود. یونانی‌ها ارتش عظیمی ‌به رهبری برادر منلوس، اگاممنون، فراهم کردند تا هلن را بازگردانند. هلن به سلامت به اسپارت بازگشت که ادامه زندگی خود را در شادمانی با منلوس زندگی کند.
----------------------------------------------------------------
4. ناپلئون و ژوزفین
ازدواج این دو یک ازدواج مصلحتی بود که ناپلئون در سن 26 سالگی به ژوزفین علاقه‌مند شد و با او ازدواج کرد. ژوزفین بانویی برجسته و ثروتمندترین زن به حساب می‌آمد. هرچه زمان می‌گذشت عشق ناپلئون به ژوزفین همچنین ژوزفین به ناپلئون بیشتر می‌شد اما این باعث کم شدن احترام متقابل آنها و همچنین کم شدن علاقه شدید آنها به هم نمی‌شد و به مرور زمان کهنه نمی‌شد. درحقیقت عشق آنها یک عشق حقیقی بود. آنها سرانجام در عشقشان شکست خوردند زیرا ناپلئون یه یک وارثی نیاز داشت درحالیکه ژوزفین از داشتن این نعمت محروم بود. آنها با ناراحتی از هم جدا شدند و هر دوی آنها عشق و علاقه شان را تا ابد در دلهایشان پنهان کردند.
-----------------------------------------------------------
5. اسکارلت اوهارا و رِت باتلر
بربادرفته نشاندهنده یکی از آثار جاویدان ادبی است. اثر معروف مارگارت میچل، عشق و نفرت بین اسکارلت و رت باتلر را شرح می‌دهد. تنظیم وقت چیزی بود که اسکارلت و رت باتلر هیچگاه در آن با همدیگر هماهنگ نبودند. در سراسر این داستان حماسی، این زوج هیچگاه احساسات واقعیشان را به طور دائمی ‌تجربه نکردند و این حاصل بروز جنگ در پیرامونشان بود. اسکارلت که دختر بی قید و آزادی بود نمی‌توانست بین خواستگاران خود یکی را انتخاب کند. تا جایی که سرانجام تصمیم به ادامه زندگی با رت باتلر شد. درحالیکه ذات دمدمی ‌اسکارلت از قبل بینشان فاصله انداخته بود. امید به طور غیرمستقیم و همیشگی در قهرمان داستان ما ظاهر شد. بنابراین رمان با این جمله اسکارلت «فردا روز دیگری است» پایان می‌یابد.
-------------------------------------------
6. جین ایر و رچستر
در داستان معروف شارلوت برونته، شخصیتهای تنها و بی دوست، علاجی برای تنهایی خود یافتند. جین، دختر یتیمی ‌که به عنوان مربی وارد خانه ادوارد رچستر، مردی ثروتمند، می‌شود. این زوج غیرقابل تصور به هم نزدیک و نزدیک تر شدند تا زمانی که رچستر قلب لطیف و مهربانی را خارج از قلب خشن خود یافت. رچستر علاقه شدید خود را به خاطر تعدد زوجین آشکار نمی‌کرد اما در سالگرد ازدواجشان جین متوجه ازدواج سابق رچستر شد. جین با قلبی شکسته از آنجا دور شد اما بعد از یک آتش سوزی مهیب به عمارت ویران شده رچستر بازگشت. جین، رچستر را نابینا یافت در حالیکه زن، خود را کشته بود. عشق پیروز شد و دو عاشق دوباره به هم پیوستند و در خوشی و سعادت زندگی کردند.
-------------------------------------------------------------
7. ملکه ویکتوریا و آلبرت
این داستان عاشقانه درمورد خانواده سلطنتی انگلیسی است که 40 سال در مرگ همسرش به سوگ نشست. ویکتوریا دختری با نشاط، خوش رو و شیفته نقاشی بود. او در سال 1873 بعد از مرگ عموی خود ویلیام ششم بر تخت سلطنت انگلیس جلوس کرد. در سال 1840 او با اولین پسرعموی خود پرنس آلبرت، ازدواج کرد. در ابتدا پرنس آلبرت در بعضی محافل، ناآشنا به نظر می‌رسید چون او آلمانی بود. او می‌خواست که خانواده اش را به خاطر پشتکارش،صداقت و فداکاری بیش از حدش شگفت زده کند. این زوج دارای نه فرزند شدند. ویکتوریا فرزندانش را بسیار دوست داشت. او به توصیه‌های آنها در مملکت داری به ویژه سیاست اعتماد می‌کرد. زمانی که آلبرت در 1816 فوت کرد، ویکتوریا آسیب شدیدی دید. او به مدت 3 سال در محافل عمومی‌ظاهر نشد. گوشه نشینی او باعث انتقاد عموم به او شد. کوششهای بسیار در زندگی ویکتوریا شد. اما تحت نفوذ نخست وزیر بنیامین در اسرائیل، ویکتوریا زندگی عمومی‌ خود را از سر گرفت و مجلسی در 1866 افتتاح شد. اما ویکتوریا هرگز سوگ همسرش را پایان نمی‌داد و تا سال 1901 تا پایان زندگی خود سیاه به تن کرد. در طی سلطنتش که طولانی ترین سلطنت در تاریخ انگلیس بود بریتانیا یک قدرت جهانی شد (خورشید هرگز غروب نمی‌کند).

-------------------------------------------------------------
8. لیلی و مجنون
شاعر برجسته ایران، نظامی‌گنجوی، شهرت خود را مدیون شعر عاشقانه اش لیلی و مجنون که از یک افسانه عربی الهام گرفته، می‌باشد. لیلی و مجنون یک تراژدی درمورد عشق نافرجام است. این داستان برای قرنها نقل و بازگو شده است و در نسخ خطی و حتی روی سرامیکها نگاشته شده است. عشق لیلی و قیس به دوران مدرسه شان برمی‌گردد. عشق آنها کاملاً قابل مشاهده بود اما آنها از آشکارشدن عشقشان جلوگیری می‌کردند. قیس به دلیل تهیدستی خود را به بیابانی تبعید کرد تا میان حیوانات زندگی کند. او از خوردن غفلت می‌کرد و بسیار لاغر شده بود. به دلیل همین رفتارهای عجیب و غریب او، به وی لقب دیوانه دادند. او با عربهای بادیه نشین دوستی می‌کرد. آنها به قیس قول داده بودند لیلی را طی ستیز و زد و خوردی نزد او بیاورند. در طی این زد و خورد قبلیه لیلی شکست خورد اما پدر لیلی به دلیل رفتارهای مجنون وار قیس با ازدواج آنها مخالفت کرد و بالاخره لیلی با شخص دیگری ازدواج کرد. پس از مرگ همسر لیلی، بادیه نشین‌ها جلسه ای بین لیلی و مجنون ترتیب دادند اما آنها هیچ وقت کاملاً با هم آشتی نکردند. فقط بعد از مرگشان هر دو کنار هم دفن شدند.
-------------------------------------------------------------
9. شاه جهان و ممتاز محل
در سال 1612 دختری جوان، به نام ارجمند بانو، با فرمانروای امپراتور مغول، شاه جهان ازدواج کرد. ارجمند بانو یا ممتاز محل 14 فرزند به دنیا آورد و همسر مورد علاقه شاه جهان شد. بعد از مرگ ممتاز محل در 1629 امپراتور بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت مقبره ای برای او بسازد. او بیست هزار کارگر و ده هزار فیل را استخدام کرد و نزدیک به 20 سال طول کشید تا مقبره تاج محل کامل شد. شاه جهان هرگز قادر نبود تا سنگ سیاه مقبره را که طراحی کرده بود کامل کند. او توسط پسرش عزل شد و در قلعه قرمز آگرا زندانی شد و ساعتهای تنهایی خود را به تماشای رودخانه جاونا در مقبره ممتاز محل می‌گذراند. او سرانجام در کنار معشوقش در تاج محل به خاک سپرده شد.
]]>
یه داستان غم انگیز و عاشقانه زیبا از یه دختر 2010-01-22T02:47:37+01:00 2010-01-22T02:47:37+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/53 ایران دیسک سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شم سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس

آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود..

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد...

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد:

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

]]>
دختر و پسری که در خواستگاری فهمیدند دخترخاله و پسرخاله هستند!! 2010-01-20T16:15:15+01:00 2010-01-20T16:15:15+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/52 ایران دیسک دختر و پسری که به طور اتفاقی با یکدیگر آشنا شده و تصمیم گرفته بودند با هم ازدواج کنند وقتی مجلس خواستگاری برگزار شد در کمال ناباوری فهمیدند با هم دخترخاله و پسرخاله هستند. آشنایی این دو جوان به ازدواج انجامید اما عاقبت خوشی نداشت و اختلافات قدیمی خانواده هایشان آنها را وادار کرد از یکدیگر جدا شوند.مدتی قبل دختری به نام فرنوش به جشن عروسی یکی از دوستانش دعوت و در آنجا با پسری به نام سعید آشنا شد. سعید از دوستان نزدیک داماد بود. پس از پایان مراسم فرنوش و سعید شماره تماس‌هایشان را به یکدیگر دادند

دختر و پسری که به طور اتفاقی با یکدیگر آشنا شده و تصمیم گرفته بودند با هم ازدواج کنند وقتی مجلس خواستگاری برگزار شد در کمال ناباوری فهمیدند با هم دخترخاله و پسرخاله هستند. آشنایی این دو جوان به ازدواج انجامید اما عاقبت خوشی نداشت و اختلافات قدیمی خانواده هایشان آنها را وادار کرد از یکدیگر جدا شوند.
مدتی قبل دختری به نام فرنوش به جشن عروسی یکی از دوستانش دعوت و در آنجا با پسری به نام سعید آشنا شد. سعید از دوستان نزدیک داماد بود. پس از پایان مراسم فرنوش و سعید شماره تماس‌هایشان را به یکدیگر دادند و تصمیم گرفتند بیشتر با هم آشنا شوند. علاقه این دو جوان به یکدیگر پس از چند مرتبه تماس تلفنی و ملاقات حضوری بیشتر شد و در حالی که یک ماه از آشنایی شان می‌گذشت تصمیم گرفتند با هم ازدواج کنند. به این ترتیب سعید همراه با پدر و مادرش به خواستگاری رفتند. سعید در طول مسیر لحظات پراسترسی را می‌گذراند. او هیچ اطلاعاتی در مورد خانواده فرنوش نداشت و نمی‌دانست پاسخ خانواده وی چه خواهد بود. سرانجام آنها به خانه پدری فرنوش رسیدند.
وقتی در به روی آنها گشوده شد مادر سعید صحنه عجیبی را دید؛ زنی که در را باز کرد چهره آشنایی برایش داشت. وقتی او خوب به زنی که به استقبالش آمده بود خیره شد فهمید وی خواهرش است. او در حقیقت همراه پسرش به خواستگاری خواهرزاده خود رفته بود. مادر سعید به دنبال بروز اختلافات خانوادگی سال ها قبل با خواهرش قهر کرده بود و طی این سال‌ها هیچ رابطه یی با او نداشت به همین دلیل سعید و فرنوش نیز هرگز همدیگر را ندیده بودند و نمی‌دانستند دخترخاله و پسرخاله هستند. دو خواهر در یک لحظه اختلافات دیرینه را کنار گذاشتند و در حالی که بیش از 25 سال از قهرشان می‌گذشت یکدیگر را در آغوش گرفتند و این ماجرا مراسم خواستگاری را تحت الشعاع خود قرار داد.
پس از ساعت‌ها گفت وگو بین دو خواهر سرانجام مراسم خواستگاری انجام شد و چند ماه بعد نیز با برگزاری مراسمی باشکوه فرنوش و سعید شروع زندگی مشترک شان را جشن گرفتند.

روز گذشته در شرایطی که یک سال از ازدواج این زوج می‌گذشت آنها به دادگاه خانواده رفتند تا از یکدیگر جدا شوند. فرنوش و سعید هنگامی که در برابر قاضی حسن عموزادی رئیس شعبه 268 قرار گرفتند، گفتند به رغم اینکه به یکدیگر علاقه دارند حاضر نیستند به زندگی مشترک شان ادامه دهند. سعید گفت؛ مادران‌مان سالها به خاطر اختلافی کهنه از همدیگر دور بودند. در این سال‌ها هر دو خانواده به خوبی زندگی‌شان را می‌گذراندند و از همدیگر بی خبر بودند ولی آشنایی اتفاقی من و فرنوش آنها را به هم رساند. ما فکر می‌کردیم گذشت زمان کدورت ها را رفع کرده است اما پس از مدتی دوباره اختلافات قدیمی سر باز کرد و هم اکنون مادرهایمان دوباره با هم درگیر شده‌اند. این کشکمش‌ها آنقدر وسیع است که دامنه آن به زندگی من و همسرم نیز کشیده شده است. ما هم برای آنکه وضع به روال سابق برگردد تصمیم گرفتیم از هم جدا شویم. سعید که مهندس صنایع است، ادامه داد؛ من واقعاً به همسرم علاقه‌مند هستم. وقتی فهمیدم فرنوش دخترخاله‌ام است علاقه ام نسبت به او دوچندان شد اما اختلافات خانوادگی کار را برایمان سخت کرد. حالا هم برای دور شدن از این مشکلات تصمیم گرفتم به خارج از کشور بروم و آنجا زندگی کنم.
به دنبال این اظهارات فرنوش نیز گفته‌های همسرش را تایید کرد و گفت همچنان او را دوست دارد ولی به خاطر مشکلات خانوادگی ادامه زندگی شان مقدور نیست.

در پایان رسیدگی به این پرونده قاضی عموزادی با صدور حکم طلاق به زندگی پرماجرای این زوج پایان داد.
]]>
هرگز زود قضاوت نکن ..... 2010-01-20T16:03:26+01:00 2010-01-20T16:03:26+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/51 ایران دیسک مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متع مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.]]>
لانه گنجشک و مار 2010-01-20T16:01:17+01:00 2010-01-20T16:01:17+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/50 ایران دیسک روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند،و خدا هر بار به فرشتگان میگفت: می آید من تنها گوشی هستم که ناله هایش را میشنوم و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگه میدارم.سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از هرآنچه در سینه تو سنگینی میکند.گنجشک گفت لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کــسی ام.تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟! از لانه کوچک من چه میخواستی ؟ کجای دنیا را گرفته بود روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند،و خدا هر بار به فرشتگان میگفت: می آید من تنها گوشی هستم که ناله هایش را میشنوم و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگه میدارم.
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از هرآنچه در سینه تو سنگینی میکند.
گنجشک گفت لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کــسی ام.تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟! از لانه کوچک من چه میخواستی ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟!.......و سنگینی بغض ، راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت :
ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند و آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .بدان که چه بسیار بلاها بود که من به واسطه محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
و گنجشک در خدایی خدا ماند و اشک در دیدگانش نشست ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت و های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

]]>
ساده رفتی 2010-01-20T15:38:47+01:00 2010-01-20T15:38:47+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/49 ایران دیسک امشب باز هم مثل همیشه آسمون دلم بارونیه ولی این دفعه با بقیه دفعه ها فرق داره چون .... چون.....چون تو دیگه نیستی، نیستی که بهم آرامش بدی , به حرفام گوش بدی تو رفتی با یک جمله من ، رفتی ولی نمیدونستی با رفتنت به سرم چی میاری بارها صدایم را به باد سپردم تا به تو بگوید که چقدر دوستت دارم ولی سر باز زد به باران دادم تا با قطره هایش به تو بفهماند که دوستت دارم ولی این کار را نکرد دیگر خسته شدم به هر چه سپردم از این کار امتناع کرد رفتنت خیلی ساده بود و ساده تر از اون آب شدن من بود قطره قطره وجودم می

امشب باز هم مثل همیشه آسمون دلم بارونیه
ولی این دفعه با بقیه دفعه ها فرق داره چون ....
چون.....چون تو دیگه نیستی،
نیستی که بهم آرامش بدی , به حرفام گوش بدی
تو رفتی با یک جمله من ،
رفتی ولی نمیدونستی با رفتنت به سرم چی میاری
بارها صدایم را به باد سپردم تا به تو بگوید که چقدر دوستت دارم ولی سر باز زد
به باران دادم تا با قطره هایش به تو بفهماند که دوستت دارم ولی این کار را نکرد
دیگر خسته شدم
به هر چه سپردم از این کار امتناع کرد
رفتنت خیلی ساده بود و ساده تر از اون آب شدن من بود
قطره قطره وجودم میچکه و انتظار برگشتت رو می کشه ولی هر روز من بیشتر آب میشمو تو نمیایی
نیستی که ببینی چقدر شکست خورده ام
چقدر از نبودنت رنج میکشم
چه روزهایی رو سپری می کنم
نمیدونم این سختی برای منه یا تو هم زجر میکشی
بهترین جمله ای که میتونم بگو و دوست دارم داد بزنم و بهت بگم اینه که من هنوزم
هنوز هم
اره.....هنوزم دوست دارم

]]>
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند 2010-01-17T04:54:29+01:00 2010-01-17T04:54:29+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/47 ایران دیسک کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیزاز من نمی ماند ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم درون کلبه خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد ومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه پر جوش خویش اما کسی حال منه تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پاییزم که هردم با نسیمی میشودبرگی جدا از او ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند   پاورقی: دلم واسه من (خودم) تو  او  تنگ شده ... نه دنبال نگردین ما کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیزاز من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما

کسی حال منه تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هردم با نسیمی میشودبرگی جدا از او

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

پاورقی:

دلم واسه من (خودم) تو  او  تنگ شده ... نه دنبال نگردین ما شما آن ها نداره

شاید دیگه من و تو ما نشویم

وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!

دیگه...

]]>
عکس های زیبا 2010-01-17T04:19:40+01:00 2010-01-17T04:19:40+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/46 ایران دیسک     غم دونی.غم کده.سرای غم .خاطرات.عکس غم گین.غم دونی.غم کده.سرای غم .خاطرات.عکس غم گین.

غم دونی.غم کده.سرای غم .خاطرات.عکس غم گین.

 

 

]]>
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت 2010-01-16T11:14:58+01:00 2010-01-16T11:14:58+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/45 ایران دیسک عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکده ها مدّعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل تو چه دانی که پس پرده چه خوبست و چه زشت نه من از پرده تقوی بدر افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت حافظا روز اجل گر بکف آری جامی یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست

همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده ها

مدّعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو چه دانی که پس پرده چه خوبست و چه زشت

نه من از پرده تقوی بدر افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر بکف آری جامی

یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

]]>
فرشته بیكار 2010-01-15T15:05:03+01:00 2010-01-15T15:05:03+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/44 ایران دیسک روزی مردی خواب عجیبی دید. دید كه پیش فرشته هاست  وبه كارهای آنها نگاه می كند. هنگام ورود،دسته بزرگی از  فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند،باز می كنند وآنها را داخل جعبه می گذارند.مرد از فرشته ای پرسید شما چه كار می كنید؟فرشته درحالی كه داشت نامه یی را باز می كرد، گفت اینجا بخش دریافت است وما دعاها وتقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.مرد كمی جلوتر رفت.باز تعدادی از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذ

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید كه پیش فرشته هاست 

وبه كارهای آنها نگاه می كند. هنگام ورود،دسته بزرگی از 

فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی

را كه توسط پیك ها از زمین می رسند،باز می كنند وآنها را

داخل جعبه می گذارند.مرد از فرشته ای پرسید شما چه كار

می كنید؟فرشته درحالی كه داشت نامه یی را باز می كرد،

گفت اینجا بخش دریافت است وما دعاها وتقاضاهای مردم

از خداوند را تحویل می گیریم.مرد كمی جلوتر رفت.باز تعدادی

از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و

آنها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند.مرد پرسیدشماها

چه كار می كنید؟یكی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش

ارسال است،ما الطاف ورحمت های خداوند را برای بندگان به

زمین می فرستیم.مرد كمی جلوتر رفت ویك فرشته را دید كه

بیكار نشسته است.با تعجب از فرشته پرسید شما چرا بیكارید؟

فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی كه

دعاهایشان مستجاب شده،باید جواب بفرستند ولی فقط

عده بسیار كمی جواب می دهند.مرد از فرشته پرسید مردم

چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ دادبسیار ساده،

فقط كافیست بگویند

         خدایا شکر

]]>
دلم گرفته 2010-01-15T15:00:59+01:00 2010-01-15T15:00:59+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/43 ایران دیسک دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم    شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم   انگاری کوه غصه ها رو سینه من امده  آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده   دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم   تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم   حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم    من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم    دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن     نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن     منو دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم 



  شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم 



 انگاری کوه غصه ها رو سینه من امده 



آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده



  دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم 



 تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم



  حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم 



  من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم 



  دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن



    نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن 



   منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم 



  برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم 



 آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن 



 نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

]]>
میرا (رمان کوتاه) 2010-01-15T13:38:58+01:00 2010-01-15T13:38:58+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/42 ایران دیسک میرا Mortelle   کریستوفر فرانک Christopher Frank (ما یک خانه معمولی داریم بادیوارهای شفاف تا چهار نفر ساکنان آن هیچگاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند و به این ترتیب تنهایی مغلوب می شود زیرا چنان که همه می دانند بدی در تنهایی نهفته است.) به ادامه متن مراجعه کنید... میرا

Mortelle

 

کریستوفر فرانک

Christopher Frank

(ما یک خانه معمولی داریم بادیوارهای شفاف تا چهار نفر ساکنان آن هیچگاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند و به این ترتیب تنهایی مغلوب می شود زیرا چنان که همه می دانند بدی در تنهایی نهفته است.)

به ادامه متن مراجعه کنید...

]]>
شعر || کاش 2010-01-13T17:01:51+01:00 2010-01-13T17:01:51+01:00 tag:http://ghamdoni.mihanblog.com/post/41 ایران دیسک ||‌ پیشنهاد میکنم حتما بخونید |||| شعر فوق العاده غمگین و عاشقانه - کاش ||   کاش آسمان میدانست درد من چیست !کاش میدانست نیاز من چیست!کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم....کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست!دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است ،عاشقم ولی ، یک عاشق تنها!یک عاشق بی کس ! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست....کاش دریا میدانست کویر چیست!راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها!دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خ ||‌ پیشنهاد میکنم حتما بخونید ||

|| شعر فوق العاده غمگین و عاشقانه - کاش ||


 

کاش آسمان میدانست درد من چیست !


کاش میدانست نیاز من چیست!


کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم....


کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست!


دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است ،

عاشقم ولی ، یک عاشق تنها!


یک عاشق بی کس ! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست....


کاش دریا میدانست کویر چیست!


راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها!


دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس!


کاش باران میدانست معنی انتظار چیست ....


منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران


را میکشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است....


و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست!
]]>