تبلیغات
غم کده ...داستان های غم انگیز - لانه گنجشک و مار
منوی كاربری

این سایت را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر سایت ایمیل بزنید !    این سایت را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : ورود شما را به این وبلاگ خوش آمد عرض میکنم امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد.لطفا نقطه نظرات خود را برای بهتر شدن وبلاگ در قسمت نظرات بگویید. باتشکر : مدیر وبلاگ

نظرسنجی
کدام بخش رابیشترقراردهم؟





جستجو در سایت

جستجو در تمام سایت :

 

صفحات وبلاگ

آدرس های ورودی
آمار وبلاگ

  امروز :

  بازدید های امروز :

  بازدید های دیروز :

  كل بازدیدها :

  كل مطالب : مطلب

  كل نظرات : نظر

  افراد آنلاین :

  ایجاد صفحه : - ثانیه

کد آهنگ

سلام
لانه گنجشک و مار

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند،و خدا هر بار به فرشتگان میگفت: می آید من تنها گوشی هستم که ناله هایش را میشنوم و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگه میدارم.
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از هرآنچه در سینه تو سنگینی میکند.
گنجشک گفت لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کــسی ام.تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟! از لانه کوچک من چه میخواستی ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟!.......و سنگینی بغض ، راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت :
ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند و آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .بدان که چه بسیار بلاها بود که من به واسطه محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
و گنجشک در خدایی خدا ماند و اشک در دیدگانش نشست ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت و های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد


  لینك ثابت    نظرات ()

»•¤***¤•.*_* تبلیغات شما *_*.•¤***¤•»

*.*.*. تبلیغات شما در این مکان با قیمت های باور نکردنی .*.*.*

صفحات سایت

مطالب پیشین
لینک باکس